تبليغاتX
و...یکی بود یکی نبود

و...یکی بود یکی نبود

استاد آدم باهوشیه این برای من نکته ی جالبیه چون کمتر استادی دیدم که واقعا باهوش باشه . نمیدونم تا حالا دقت کردید یانه اما توی همکلاسی ها و هم دوره ایها دیدن یه آدم باهوش به مراتب رایجتره تا بین اساتید و دلیلش هم مشخصه اگه بر فرض اساتید به دلیل دانش و سوادشون هم انتخاب شده باشن و نه هزار دلیل جنبی، که همه میدونیم، باز هم تو نسل تحصیل کرده ی قبلی، خیلی ها به صرف وضعیت مالی خونوادشون و اینکه فرصت تحصیل در خارج از ایران رو پیدا کردند به اینجا رسیدند و میشه بین اونها آدمائی رو پیدا کرد که واقعا از نظر علم و دانش بی نظیر باشن اما به نسبت کمتری میشه استادی رو دید که به صورت بی نظیری باهوش هم باشه اما استاد واقعا آدم باهوشیه طوری که فکر می کنی پشت سرش هم چشم داره و گاها قبل از اینکه حرف در ذهن تو پرداخته بشه اونو به خودت تحویل می ده .نمیشه هیچ چیزی رو ازش مخفی کرد هیچ چیز رو و یه نکته ی دیگه هم در موردش اینه که بسیار با ابهته طوری که اگه اسمت رو دو بار ازت بپرسه قطعا دفعه ی دوم به اسمت شک می کنی  گمان کنم  اگه در طول این چهار ماه فقط چپ نگاه کردن رو ازش یاد بگیرم کلی تو زندگیم پیشرفت کنم.

تو این دو ماهه از رشته ام ترسیدم خیلی بیشتر از اونچیزی که فکر می کردم استرس فول و پر مسئولیته و هزار برابر اونچیزی که فکر می کردم اگرسیوه .

بابل رو امروز دیدیم فیلم قشنگی بود اما اواسطش یه جورائی بهم برخورد به کاردینال گفتم میخواد بگه علت عقب افتادگی کشورهای جهان سوم صرفا حماقت مردمشونه و اینکه هیچ کارشون با برنامه نیست... پدری که تفنگ میده دست دو تا بچه .زنی که بچه هایی که مسئول نگهداریشونه به یک کشور دیگه منتقل می کنه و بعد هم با ماشینی برشون می گردونه که رانندش تعادل نداره و تازه بعد هم با اون وضعیت فجیع تو بیابون تنهاشون می ذاره انگار می خواد داد بزنه که فقط مائیم که عقل داریم و بقیه هیچی نیستند.  اما کاردینال حرف جالبی در موردش زد اینکه فیلم دقیقا متفاوت از فیلمهای دیگه ی هالیوودیه که در اونها اکثرا آدمهای معمولی در شرایط غیر معمول و بحرانی قرار میگیرن اما به یکباره توان بالقوه ی اونها بیدار میشه و در اون شرایط مثل یک اسطوره و قهرمان رفتار می کنند ؛در حالیکه این فیلم دقیقا برعکس، به نحو کاملا باورپذیری نشون میده که چطور آدمها وقتی تنها کمی تحت فشار قرار بگیرند می تونن تصمیمات مسخره و احمقانه ای بگیرن واتفاقا درسطحی کمتر از پتانسیلهاشون واکنش نشون میدن.  

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 19:47  توسط cardio  | 

به پوچی رسیده ام به پوچی ...

دلم نمی خواست بعد از اینهمه سکوت این اولین جمله ام باشد اما با شنیدن خبرفوت یک همکلاسی آنهم دراین شرایط تنها حرفیست که می شود گفت. چطور؟ من حتی نمی فهمم چطور ممکن است یک مساله ی به این مهمی را به هم نگفته باشیم ... هر چند نمی دانم با دانستن این مطلب که بیمار است چه چیزی ممکن بود تغییر کند ؟

دائم قیافه اش را تصور می کنم، وقت معرفی صبحگاهی٬ وقتی می خواست از وسواس اولین حرف یک کلمه خودش را خلاص کند و سرش به یک سمت خم می شد...و با خودم می گویم آنهمه کشیک وبیداری  و استرس و درس خواندن و آخرش چه؟؟؟ به کجا می رسیم به کجا می خواهیم برسیم؟

... نابود کردن تمام حسهای زیبائی که میتواند در ذهنت باشد ودر عوض جایگزین کردنشان با کلی آگاهیهای استرس زا.... و سر آخر به جائی می رسی  که احساس کنی تنها راه برای استراحت کردن یا لحظه ای بی دغدغه خوابیدن مردن است .

خسته شده ام به معنای واقعی خستگی ٬و روزی هزار مرتبه احساس می کنم که به مرز تحمل یک انسان از خستگی جسمی و روانی رسیده ام .هر روز صبح از شش ونیم صبح تا پنج عصر(البته در بهترین شرایط که عملا تا هشت و نه شب)٬٬٬ بی وقفه ودائم در وضعیت ایستاده یا در حال  دویدن با ده الی یازده کشیک در ماه .... هر روز صبح وقتی پایم را در بیمارستان می گذارم لبریز نفرت می شوم اما شاوشنک جائی است که وقتی بعداز ظهرها داری از آن بیرون می آیی ناخودآگاه نمی توانی احساس بدی نسبت به آن داشته باشی .بیمارستان واقعاعجیبی است شبیه هیچ جای دیگری نیست. قوانین خودش را دارد.قوانینی که شبیه به هیچ جای دنیا نیست فعلا که زندگیم کلا به هم ریخته است. وتنها چیزی که به آن فکر می کنم زنده ماندن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 20:17  توسط cardio  | 

یه پیرمرد نمکی بود. از اونا که صورت گردی دارند و اجزای صورتشون مینیاتوریه٬ ارجاع شده بود با یه کراتینین 8 و یه سابقه از دیابت و هیپرتنشن .روز اول خیلی کم حرف و بی صدا بود موقع شرح حال گرفتن بیشتر سوالام رو خانمی که همراهش بود جواب می داد.  زنی بود جوان ٬ چادر به سر با یک قیافه ی مهربان و نگران، پیرمرد را حاج آقا صدا می زد و من که از تجربیات قبلیم یاد گرفته ام که هیچ پیش داوریی در مورد روابط همراهان وبیمارها نکنم همون اول ازنوع خویشاوندیشون پرسیدم  و جواب داد که: "همسرش هستم البته زن دومش یه همسر دیگه هم دارن حاج آقا." اینترنمون که پرونده به دست رسید به زن گفت موقع ویزیت بیرون باشید و در حالیکه من به راه رفتن زن که با لنگش همراه بود نگاه می کردم آرام به من گفت دخترش نیست ها زنشه !!!! گقتم که یه باره شما اشتباه من رو تکرار نکنید.چقدرم که زن مهربون و دلسوزیه.

 (من البته یاد گرفته ام که بیمارها رو حتی تو دلم محکوم نکنم یا هیچ قضاوتی در مورد خوب یا بد بودنشون نکنم .)

سونوگرافیش کردیم سایز کلیه هاش خیلی کوچیک بودو معاینه ی چشم پزشکیش هم وجود رتینوپاتی رو ثابت کرد شالدون گذاشتیم و دیالیزش را شروع کردیم. یه صبح سر ویزیت داشتیم با اینترنمون در مورد همزمانی رتینوپاتی و نفروپاتی در دیابت بحث می کردیم که کدوم بر کدوم مقدمه که یک باره وسط بحث ما گفت نه اینطور نیست که باهم باشند هر کدوم تو یه خونه ی مجزا هستند. و من دلم اون موقع براش سوخت که فکر کرده ما هنوز داریم به دو زنه بودنش فکر می کنیم و از اینکه لابد برای این مسئله ته دلش احساس شرم می کنه.

 

اینکه به بیمار توضیح بدی دیگه باید دیالیز رو به عنوان بخشی از زندگیش بپذیره خیلی سخته معمولا خیلی دیر باور می کنند و یکی دو نوبت اول دیالیز رو جدی نمی گیرند تقریبا همه اولش فکر می کنند که با چند بار دیالیز کلیه شون بر می گرده .کمتر میشه با شنیدنش اشک کسی در نیاد. باید خیلی آروم باور غلطشون رو بشکنی و امید واهیشون رو دور کنی تا با واقعیت روبرو بشن. گذاشتیمش رو لیست فیستول که خوب این خودش یه قدم برای باور کردن برگشت ناپذیر بودن بیماریه وفکر می کردم تا فیستول گذاشته بشه وقت کافی دارم که باهاش صحبت کنم .

بخش شلوغ بود و یه عالمه مریض تو لیست انتظاربستری. روز درمانگاهمون بود و کلی کار عقب افتاده ...فلوی ما به شرح حال و جواب سونو وغیره گوش کردو گفت چرا مرخصش نمی کنی ؟

-         AVF براش نذاشتیم

-         ببین اگه نوبت بهش دادن واسه امروز که هیچ، اگر نه همین امروز مرخصش کن یه نامه بهش بده که بره بعدا وقت بگیره سرپایی بیاد بذاره.

-         پس خانم دکتر اگه میشه اپرکس و ونوفرش رو نسخه کنید (فقط با مهر فوق تخصص داده می شه)

دفترچه بیمه ی مریض رو میز بود خانم دکتر با عجله نسخه رو نوشت و رو یه برگ سرنسخه هم یه گواهی که برای تایید بیمه لازمه نوشت و دفترچه رو که نسبتا نوو پربرگ هم بود داد به حاج آقا، که یک باره دادش در امد

-         چرا برگ دفترچه ام رو خراب می کنی . به چه حقی توش دارو نوشتی!!!!!!

براش توضیح دادیم که این دارو قیمتش بالاست و کلی مصیبت داره تهیه اش و برای درمان کم خونیت لازمه

-         باشه بیخود کردید که برگ دفترچه ام رو خراب کردید.

و بعدم با عصبانیت برگ گواهی ضمیمه رو پاره کرد.

خانم دکتر با آرامش گفت :"همین حالا دستورترخیصش رو بنویس ."

 تو درمانگاه همش فکرم مشغول مریض بود احساس می کردم به اندازه ی کافی درمورد نیازش به دیالیزتفهیم نشده  و برگه ی اپرکسش رو هم که پاره کرده بود. بعد از درمانگاه بلافاصله رفتم بالا سرش و شروع کردم براش در مورد سایزکلیه اش و برگشت ناپذیر بودن بیماریش گفتن و این حرف تکراری که دیالیز میتونه اونقدرها که ازدور به نظر میاد وحشتناک نباشه و خودش تبدیل یه عادت بشه مثل مسواک زدن. به دنبال هر جمله ی من یه خب می گفت که بوی جنگ طلبی می داد و هنوز حرفام تموم نشده بود که گفت حالا تو گوش کن وقتی بستری شدم پول شش شب بستری رو از من گرفتن حالا شما به چه حقی مرخصم میکنی .

-         اینجا که هتل نیست  که پیش پیش پول بگیرند سرآخر هزینه تون رو حسابداری  محاسبه می کنهضورت حساب بهتون میده

-         ببین من گول شیکی این اطاق و این تلویزیون رو نمی خورم من اصلا اینا رو نمی خواستم ناهار و شام هم که بهم ندادند اون حساب کتابت رو بیار ببینم پول چیو دادم

-       ببین حاج آقا من پزشک هستم شما باید این حرفا رو با حسابداری بزنی و اگه شکایت داری بری پیش رییس بیمارستان.  از من باید در مورد بیماریت سوال بپرسی.

-         اولا که من اصلا شما رو به عنوان پزشک قبول ندارم و بعدم من مگه از تو کلیه خواستم من اصلا کاری به کلیه ندارم که سوال بپرسم اصلا شما که دکترید به چه حقی تو دفترچه ام دارو نوشتید شما کلاهبردارا می خواید هی برگه الکی بکنید پول بگیرید.

-         خوبه که دیدید از دفترچه تون برگی جدا نکردیم گذشته از اون این دارو برای شماست میدونی چقدر باید پول بدی برای این دارو؟

-         باشه من حاضرم دو ملیون پول بدم آزاد بخرم به چه حقی برگه های دفترچه ام رو خراب کردید؟.

بحث کردن بی فایده بود. بقیه ی داروهاش رو آزاد نوشتیم براش و معرفی دیالیز و غیره رو دادیم به همسرش و با داد وبیداد مرخص شد.اولین مریضی بود که دیدم از شنیدن اینکه باید دیالیز بشه اصلا شوکه نشد و حتی بهش فکرم نکرد ولی بعد که بهش فکر کردم و برای "ه" تعریف کردم وماجرا رو گذاشتیم کنار اون Idea of reference  به این نتیجه رسیدم که لابد پارانوئید بوده. وهمش فکر می کرده که ما میخوایم سرش کلاه بذاریم از یه طرف نمی تونم بهش فکر نکنم و دلم براش دلم نسوزه از یه طرف هم اگه بخوایم اینجوری حساب کنیم پس هر آدم خسیس و خبیثی یه بیماره و باید باهاش مدارا کرد. واقعا نمی تونم  بین مشکلات اخلاقی و بیماری های روانی یه مرز بکشم. حتی نمی دونم در برخورد با یه همچین موردی چکار می کردم بهتر بود؟ اما یه چیزی رو یاد گرفتم برای هر کاری باید از مریض اجازه گرفت و براش توضیح داد.حتی برای دارو نوشتن تو دفترچه بیمه

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 22:43  توسط cardio  | 

استاد رو می کند به من که: خلاصه خانم دکتر این مریض به آخر خط رسیده هیچ بعید نیست دست از ادامه ی درمانش برداره...

 بیست و هفت سالش است  و به آخر خط رسیده است .تازه دو ماه است که ازدواج کرده لوپوس دارد و در گیراگیر مشکلات ازدواج و مخالفتهای خانواده ی همسرش که شش سال از او کوچکتر است. از شدت استرس، بیماریش مجددا فعال شده و حالا رایز کراتینین پیدا کرده است و همین روزهاست که باید دنبال یک کلیه ی پیوندی باشد. .بیماریش یک طرف، به شدت از اینکه ازدواج کرده احساس گناه می کند البته همسرش به صورت کامل از بیماریش خبر داشته و حتی می گوید او را به خاطر بیماریش دوست دارم اما یک پسر بیست و یکساله ی عاشق که توسط خانواده اش هم طرد شده است واقعا تا کجا مقاومت خواهد کرد؟

اولین برخوردمان با شرح حال گرفتن شروع می شود به نظر بی تفاوت می آمد و کم حرف، با اینهمه با هم حرف می زنیم و من با وجود تمام تردیدهایی که دارم مطمئنش می کنم که تصمیمش برای ازدواج اشتباه نبوده است. و روز بعد که تا مرا می بیند فورا دستم را می گیرد و فشار میدهد می فهمم که بر وجدانش غلبه کرده ام ودیشب را راحت خوابیده است.

 همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت و کراتینین ها روی عدد 3 ثابت مانده بود و روزی یک کیلوگرم وزن کم می کرد. دوباره روحیه گرفته بود. می خندید ، آرایش می کرد ...که دیشب تشنج کرد. لعنتی!... هنوز هم فکر می کنم چرا!!!! با ترس برای ویزیتش به آی سی یو رفتم اما برخلاف انتظار من هنوز روحیه ی خوبی دارد انگار تصمیم گرفته به جای تسلیم شدن!! به خاطر مردی که دوستش می دارد دوباره سلامتیش را به دست بیاورد.  وقتی دست مرا فشار می داد٬دیدم که به شوهرش آن سوی پنجره چشمک می زند و می خندد. زیباست، با وجود تمام ورمی که صورتش را گرفته از ورای چهره ی بی رحم بیماریش واقعا زیباست. من اما دلم گرفته تشنج کردن دربیمار لوپوسی آنهم وقتی آخرین تیر ترکشت را هم رها کرده ای و پالس سیکلوفسفامید هم داده ای اصلا خبر خوبی نیست. وقتی درخواست MRI را می دهم به شوهرش برای نوبت گرفتن مثل فشفشه می رود. توی این چند روز حتی یک ساعت هم از بیمارستان خارج نشده از ته دل آرزو می کنم که این مرد با آن چهره ی بچه گانه و معصومش جزء استثناهای دنیا باشد و عقل و منطق و قوانین این دنیا هم بروند به درک.

دکتر می گوید آفرین واقعا حال و هوایش عوض شده تو مطب من یکریز گریه می کند و اصلا حرف نمی زند .آرام می گویم بله البته خودم دارم نابود می شوم . فلویمان می گوید: " اینطور نیست که انرژی از کسی گرفته شود و به کسی داده شود قاعده این است که روحیه دادن باید با روحیه گرفتن همراه باشد."

 من البته به قانون ثابت بودن میزان انرژی در دنیا اعتقاد بیشتری دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 17:57  توسط cardio  | 

وقتی کاردینال به خواستگاری کاردیو می آمد؛ در حقیقت همه به جز کاردیو، که 5 سال بود او را می شناخت؛ استرس داشتند. وقتی خواهرکاردیو که تقریبا خودش داشت از استرس قبضه روح می شد؛ به کاردیو که آرام روی کاناپه نشسته بود و داشت  PMC نگاه می کرد؛ گفت که:

 " اصلا استرس نداشته باش کاردیو جان در هر صورت همه توی این لحظه ها فکر می کنند که دارند بزرگترین اشتباه زندگیشان را می کنند."؛ کاردیو تعجب می کرد که فراسوی تمام فراز و نشیبهایی که یک رابطه می تواند داشته باشد هیچ وقت از هیچ تصمیمی اینقدر مطمئن نبوده است. حتی وقتی 5 ماه و نیم بعد سر سفره ی عقد نشسته بود هیچگونه حس هیجان و دلهره ای از بله گفتن به کاردینال نداشت. در حقیقت 5 سال زمان کافیی برای شناختن به نظر می رسید . و درست در همان لحظه کاردیو گمان می کرد که بعد از اینهمه سال، کاردینال را مثل کف دست می شناسد و از آن بدتر گمان می برد که عاشق کاردینال است.

الان دو سال و یک هفته است که با کاردینال زندگی می کنم.زیر یک سقف؛ با هم درس خواندیم؛ با هم امتحان دادیم؛ با هم کار کردیم؛ با هم  قبول شدیم؛ با هم کشیک دادیم؛ با هم خسته شدیم؛ با هم درس نخواندیم؛ با هم نفس می کشیم. الان فکر می کنم که کاردیوی دو سال قبل چقدر احمق بوده است که گمان می کرده عاشق شده است یا حتی گمان می برده که ذره ای کاردینال را می شناسد .

"چراکه کاردینال را اکنون من می شناسم، همانگونه که هست، و اکنون من عاشقش هستم همانگونه که باید."

آیا کاردینال در طول این سالها تغییر کرده است؟ .... یانه! این کاردیوی آن سالها بوده است که جور دیگری نگاه می کرده؟ آیا مفهوم دوست داشتن در طول این سالها تغییر کرده است یا اینکه حد دوست داشتن از تصورات کاردیوی آن زمان فراتر بوده است  به زبان دیگر این کاردیو بوده است که اصلا نمی دانسته عشق یعنی چه؟جواب این است : "نمی دانم." اما تعجب می کنم که چقدر عشق دو سال پیش حقیر به نظر می رسد  در مقابل وابستگی و علاقه ای که اکنون به او دارم .

 وقتی درست بر می گردم به اولینِ اولین روزی که کاردینال را دیدم که پشت یک میز نشسته بود وبا دوست من، که از قبل همدیگر را می شناختند حرف می زد و من حتی نمی دانستم اسمش چیست و خدا خدا می کردم که حرفهایشان زودتر تمام شود و ما برویم پی کارمان. و وقتی آمدیم بیرون؛ دوستم بی هیچ مقدمه ای برایم توضیح داد که این فلانیست و ورودی فلان ....بی هیچ مقدمه ای٬ کاردینال ترین اسمی که می شود در زندگی کسی باشد !!

هنوز هم از خودم می پرسم که واقعا خودت بودی کاردینال ؟؟! اما پس چطور آن پسر22 ساله با آن تی شرت وشلوار جین که در خاطر من با دوستم حرف می زد اینقدرغریب به نظر می رسد؟ راستی واقعا خودت بودی کاردینال؟ پس چطور هیچ حسی مرا به سمت تو پرت نکرد و اگر عشق آنگونه که در تعریفش هست از نگاه اول شروع می شود پس چطور ازهمان لحظه سر به بیابان نزدم؟  یعنی آیا درست در همان زمان، تو خودت بودی! و من کاردیو بودم! و ما برای هم ساخته شده بودیم؟!

در حال حاضرتقریبا مطمئنم که آدمها با تمام آن چیزهایی که  از احساس و عواطف به دنبال می کشند دائما دینامیک وار در حال تغییرند. می گویم "در حال حاضر" چون نمی دانم دوسال دیگر هم به این اصل معتقدم یا نه؟ اما در حال حاضر باور دارم که در یک رودخانه دو بار نمی شود شنا کرد و با یک نگاه شاید بشود عاشق شد اما نمی شود عاشق ماند.

 

"اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیت ایم.

 

 

در روشنائی زیبا....

در تاریکی زیباست.

در روشنائی دوستترش می دارم ...

و در تاریکی دوستترش می دارم" 

شاملو (آیدا در آینه...سرود پنجم) 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 22:13  توسط cardio  | 

"نخست

           دیرزمانی در او نگریستم

 چندان که چون نظر ازوی باز گزفتم

 در پیرامون من

             همه چیزی

                          به هیأت او در آمده بود

 

 آنگاه دانستم که مرا دیگر 

                             از او

                                  گزیر نیست. "

 

جمعه ها معمولا تا بعدازظهرخبری نیست. ساعت هشت ونیم صبح بود تا کتابم رو باز کردم که درس بخونم برق رفت ! تو هفته ی گذشته چندین بار این قطعی برق رو داشتیم .اول فکر کردم میاد اما بعد از حدود نیم ساعت که خبری نشد و خوب تو اون گرما درسم نمی شد خوند گفتم برم آی سی یوهم ویزیت صبح رو انجام بدم هم از اونطرف ببینم اوضاع اورژانس چطوره.

 پامو که از پاویون گذاشتم بیرون در کمال ناباوری متوجه شدم که برق سراسری در بیمارستان رفته سریع رفتم آی سی یو :

-         چه خبره؟  

-         مگه از این اطلاعیه ها  به شما ندادند؟

نوشته بود : به اطلاع شما همکاران گرامی می رساند که روز جمعه به جهت تعویض کابلهای برق از ساعت هشت الی بیست در کلیه بخشهای بیمارستان  برق قطع می باشد لطفا کلیه ی تمهیدات لازم را در نظر بگیرید!!!!!

-         هشت الی بیست؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

شانسمون این بود که سه تا مریض بیشتر تو آی سی یو نبود که البته خوب به همین دلیل از قبل پذیرش نداده بودند و از اون سه تا مریض هم  یکی اینتوبه نبود یکی هم همون روز صبح با نظر آنکال آی سی یو Wean کرده بودند و فقط یکی اینتوبه بود که از شرکت همسایه یک انشعاب با سیم سیار!!! گرفته بودند و ونتیلاتور مریض سوم هم به اون وصل بود .داشتم فکر  کردم من بدکشیک و قطعی برق چه شود... ویزیتا رو انجام دادم و رفتم به بخشا هم سر زدم  حدود ساعت دوازده ظهر

-         اینترنتون هستم یه مریض برحال داریم

رفتم اورژانس یه خانم 47 ساله مورد پیوند کلیه که امده بود با تب و تنگی نفس شدید و یه کراتی نین 6 قبلا حدود چهارماه پیش هم بستری شده بود و اون موقع CMV مثبت بود و درمان با گان سیکلو ویر گرفته بود و با یه کراتی نین 3 مرخص شده بود حدود چهار روز پیش اسهال و استفراغ شده بود که خودبخود خوب شده بود از دیشب هم تب و تنگی نفس پیدا کرده بود و اولیگوریک هم  شده بود... واقعا چرا ما همیشه چند روز باید از زندگیمون عقب باشیم .اونقدرill بود و همراهاشم اونقدر آشفته، که جای هیچ سرزنشی نمی موند.سمع ریه اش   رال نداشت یک کراکل خشن و پراکنده در هر دو فیلد، با ارجحیت سمت راست.مریض هم بیشتر دهیدره به نظر می آمد

-         ای کی جی رو ببینم

-         ای کی جی نداریم آخه برق نیست

-         یعنی به شما انشعاب ندادند

-         نه هیچ جا غیر از آی سی یوبرق نداره

ومن تازه داشتم می فهمیدم که نبودن برق یعنی نیودن CXR,ECG,Lab,PulseOximetry,cardiac monitoring,ABGحتی دیالیز!!! یعنی عملا هیچی دیگه !!!! تو اورژانس مریضی داشتیم که یه چیزی به چهارعلامتSIRS بدهکار هم بود و اونوقت من به اندازه ی دوره ی  ابو علی سینا امکانات داشتم .عصبانی شده بودم اول زنگ زدم سوپروایزر

-         این چه وضعیه مگه میشه تو اورژانس برق نباشه . وقتی اوضاع اینه درش رو تخته می کردید می زدید .Closed

-          دست من که نیست رییس بیمارستان خودش در جریانه کاریش نمی شده کرد باید کابلها عوض می شدند

-         خوب یه انشعاب به اینجا و آزمایشگاه هم می دادند

-         واسه آزمایشگاه تا ساعت دو یه انشعاب جور می کنیم حالا شما از جایگزینها استفاده کنید

-          جایگزین چی آخه ... به غیر از من که همه چیز برقیه!!!! باشه پس می فرستمش آی سی یو مستقیم

-         آخه آسانسور هم نداریم

-         ای بابا پس زنگ بزنید 115 بگید مریضو برسونند یک مرکز درمانی درست و حسابی اینجا که فعلابا خونه فرقی نداره

-         نه خانم دکتر نگید درست نیست جلوی همراه مریض سیاست مدیریت این بیمارستان حفظ آبروی

بیمارستانه.اینجوری خیلی برامون بد میشه

-         پس زنگ بزنید به مدیریت که خودشون بیان مریض رو  manageکنند

-         صبر کنید من چند تا کارگز می فرستم پایین

می دونستم مریض پیوندی  در هر شرایطی به نفعشه که زیر نظر پزشک خودش باشه و اصلا جای دیگه قبولش نمی کنه این بود که مریض رو روی دوش پنج تا کارگز ازپله ها بردیم بالا و به آی سی یو رسوندیم نمی شد حیلی از اون یه سیم٬ برق گرفت. اما حداقل فهمیدیم So2 بالای 90داریم و یه ای کی جی گرفتیم .دستگاه Chest پرتابل هم که نمی شد از پله ها بالا آورد تازه اگه می شد برای ظاهر کردنش به برق احتیاج بود.چاره ای نبود باید به معاینات اکتفا می کردیم مریض دهیدره بود با کراتی نین 6 و اون تنگی نفس شدید دادن مایعات یه کم شهامت می خواست اما شروع کردم.با توجه به بدحالی مریض آنتی بیوتیک هم یک راست رفتم سراغ ایمی پنم.

 دیورز برقرار نشد بالاخره آزمایشگاه تونست CBCو ABG بهمون بده Hb= 4 بود باید بهش خون می دادم؟ با توجه به هیپرکالمی باید دیالیز می شد؟ دیگه نمی تونستم تصمیم گیری کنم زنگ زدم به فلو شرایط مریض و گفتم گفت تو این وضعیت اگه پره رنال باشه و تو دیالیزش کنی ATN می کنه بهش مایع بده اونم خیلی زیاد... در نهایت CVP به لطف آنکال آی سی  یو زیر نور چراغ قوه تو تاریکی گذاشته شد تا رسیدن به دوازده بهش مایع دادم بعد هم لازیکس تا دویست میلی اما دیورز نداشت.نمونه ی دوم Hb=3/5  لابدDilutional  بود ولی نمی تونستم تو ندادن پک سل بیش از این مقاومت کنم باز زنگ زدم به فلو و قرار شد تحت دیالیز Washed PC  بگیره تو همون حین هم که مریض تنفسش خسته شده بود ناچارا Sedate کردیم و اینتوبه شد همه ی مونیتورها رو از برق جدا کردیم تا بتونیم دو تا ونتیلاتور و یه دستگاه دیالیز پرتابل داشته باشیم و خلاصه دیالیزش کردیم .حالا تو این اثنی چند تا مریض تو بخش Chest pain گرفتن و ما ای کی جی نداشتیم بماند.چند تا مریض بدحال برای دیالیز اورژانس اومدند که ما دوراز چشم سوپروایزر که نگران ابروی بیمارستان بود توجیهشون کردیم که برن بماند که البته یه عده شون گفتند ما می مونیم تا برق بیاد!!!!!

و در نهایت برق راس ساعت 21 آمد CXR ازش گرفتیم که یک پنومونی مولتی لوبر داشت.

البته باید بگم در کنار همه ی بدبیاریهام دو تا شانس عمده آوردم یکی حضور آقای "ر" در آی سی یو که واقعا بسیار نرس کارکشته و به تمام معنا حرفه ای و در عین حال دلسوزه دوم حضور اتند آی سی یو در بیمارستان که واقعا همکاری کرد.خلاصه اینطوری گذشت .اما مریض چهار روزبعد با تابلوی سپسیس فوت شد .نمی شد کاری کرد میدونم اما واقعا نمیشه دلت نسوزه برای همه چی برای اون کلیه ای که از یه دختر 18 ساله خریداری شده بود.برای هزینه ای که یه خانواده مطمئنا به زحمت جور کرده بودند برای زحمت چنذین ساله ی استادت که میدونی چقدر روی مریضای پیوندیش تعصب داره.برای اون همه ریلیز سمپاتیک و اونهمه داد و بیداد،برای آقای "ر" که تا ساعت دوازده شب واسه دیالیز کردن این مریض با وجود اینکه شیفتش تموم شده بود موند ولی آخرش چی؟همه چی تموم شده وجالب اینه که وقتی تموم میشه یکباره تمام تکاپوها به آرامش تبدیل میشه.عین لحظه ای که توپ سال تحویل رو می زنند یا درست مثل لحظه ای که بچه  به دنیا میاد و دیگه مادر دردی رو حس نمی کنه درست وقتی سی پی آر خاتمه پیدا می کنه همه حتی همراهای مریض هم به اون حس تسلیم  می رسند. انگار که هیچ  وقت خانم 47 ساله ای وجود نداشته و هیچ دختر 18 ساله ای کلیه اش رو به هزار دلیل به اون نفروخته.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 21:27  توسط cardio  | 

امروز ژورنال کلاب داشتیم و دکتر قاف هم آمده بود. دکتر قاف به نظرم از نظر منش و شخصیت پزشکی خداست. البته تو این بیمارستانی که الان هستم اکثر اساتید و شاید بهتره بگم همه شون آدمائی هستن که حرف واسه گفتن دارند و تو می تونی فقط از نگاه کردن بهشون لذت ببری . مثل همون تاثیری که دکتر فرخ سعیدی و دکتر رهبر یه زمانی روی من داشتند. باید بگم از اول رزیدنتیم حسرت به دل دیدن یه همچین استادائی بودم. و فکر می کردم یافت می نشود ... اما انگارهنوز هم یافت می شود. خوب وقتی آدم می بینه استادش بدون اینکه منتی داشته باشه خودش روز تعطیل پا می شه به خاطر یه مریض میاد بیمارستان و ویزیتش می کنه. یا برای جواب آزمایشش بعدازظهرچندبارزنگ میزنه و سوال می کنه .ناخودآگاه تو هم به جائی می رسی که به خاطر مثلا اکسیژن هیپرباریک در درمان مریض دیابتیک فوت و پیوند کلیه ایت حتی وقتی خونه ای به اینور و اونور زنگ بزنی و تحقیق کنی که چقدر اثر داره یا چقدر هزینه بره . یا مثلا روز بعدازکشیکت تا بعدازظهر بمونی تا از خانمی که بعدازظهر میاد پرونده ی قبلی مریضتو بگیری بدون اینکه کسی مجبورت کرده باشه یا ازت خواسته باشه  وبدون اینکه احساس کنی کسی داره ازت بیگاری می کشه و این دقیقا عکس بیمارستان "هرکی هرکی"ه که بخش قبلیم اونجا بود.دربیمارستان "هرکی هرکی"  مدیریتی وجود نداشت همکارای محترم طب اورژانس تا می دیدند مریض یه کم بدحاله بدون توجه به اینکه ممکنه نیاز به آی سی یو داشته باشه مریض رو نیمه های شب در هر جایی  از بیمارستان که می شد اکسترا زد!!! می خوابوندند.یه باره می دیدی مریض CO2 narcosis با یه Pco2=120 رو اکسترا زدند در راهروی یه اطاق 6 نفره جلوی در دستشوئی و پوزیشن تخت هم طوریه که سمت راست تخت مریض چسبیده به دیوار و تو باید چپکی مریض رو معاینه کنی!!! اونم تازه چی؟! توبخش چشمی خوابیده که پرستارش فقط بلده قطره بریزه تو چشم!!!!!چرا؟چون وزیربهداشت و درمان یه روزکه واسه بازدید سرزده اومده بیمارستان، دیده مریضا تو اورژانس ناراضین چون تخت خالی برای بستری کردن نبوده اونوقت چیکار کرده؟ قانون کرده که هرجائی که شد! مریضا روبستریشون کنید و اکسترا از اون موقع کشف شده. انگار وزیر بهداشت فکر میکنه وقتی تعداد تختای یه بیمارستان محدوده مشکل فضای خالی و تعداد تختاست!!!!! این شده که در بیمارستان "هرکی هرکی" سه تا چهار برابر ظرفیت مریض بستری می شه و تعداد پرستارا یک به ازای بیست مریض در شرایط خوبشه و اینه که تو هیچ وقت نمی بینی که یه پرستار کاردکس به دست سر ویزیت بیاد.دیگه چه برسه به اینکه بخواد از تشخیص مریض خبر داشته باشه.

 بگذریم همینکه یادم می افته که دیگه پامو تو اون بیمارستان نمیذارم خوشحال می شم.آره بگذریم داشتم در مورد ژورنال کلاب امروزمی گفتم که خیلی از همکارا ناراضی بودند که چیزی یاد نگرفتیم .اما من ازش خوشم اومد.موضوعشو دکتر قاف انتخاب کرده بود در مورد زمین لرزه و گروهی که از سال 1988 برای جلوگیری از Acute Kidney Injury در حوادث و بلایا تشکیل شده و هدفش مدون کردن یکسری اصول در شرایط بحرانه و برای جلوگیری از نارسائی کلیه و درمان اون در بیمارانی که دچار رابدومیولیز شدند تشکیل شده. من تو طرحم موقع زلزله ی بم به وضوح دیدم که تو شرایط بحران خیلی از مسائل و دوراندیشی ها غیرممکنه و miss میشه مگر اینکه از قبل پیش بینی شده و الگوریتمی برای اجرای قدم به قدم وجود داشته باشه و اصلا جایگاه الگوریتم ها برای روبه رو شدن در شرایط بحرانه که تمرکز فکری و قدرت تصمیم گیری کاهش پیدا می کنه. و بعد صحبت شد که در تهران هم قراره سوله ای مستقل از بیمارستانها و خدمات شهری زده بشه برای یه همچین شرایطی. یادمه موقع زلزله ی بم به خاطر کراش اینجری ما سریع از مریضا رگ می گرفتیم و نرمال سالین می ذاشتیم اما چون تعداد مریض به نسبت نرس خیلی زیاد بود تعویض این سرمها طبق دستور انجام نمی شد در حالیکه تیمهایی که از امریکا اومده بودند سرمهای 5 لیتری نرمال سالین به شکل بگ داشتند که حمل و نقل راحت تری داشت و احتیاج به تعویض کوتاه مدت هم نداشت وبه این می گن یه جور مدیریت بحران.

 البته در نهایت دکتر قاف گفتن زلزله هایی که در ایران اتفاق افتاده هم در رودبار و هم در بم از نظر سرعت تخلیه وانتقال بیماراحتمالا به خاطر پشتوانه ی یه جنگ طولانی مدت رکورد دار بوده و آمارهامون در کل چندان بد هم نیست.ولی خوب در ایران داشتنKey man یه مساله است .Key man به کسی" در سیستم خدمات پزشکی" گفته میشه که در شرایط بحران ابزارتام مدیریت داشته باشه. یعنی بتونه تصمیم بگیره فلان هواپیما از فلان جا در فرودگاه مهرآباد بشینه . که خوب معمولا این اختیارات درایران به راحتی و بر مبنای لیاقت به کسی داده نمیشه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 19:48  توسط cardio  | 

باید اعتراف کنم وقتی ازش شرح حال گرفتم خوشحال شدم .ساعت یازده شب بود. من کشیک سی سی یو بودم و از قضا این آخرین تخت خالی بود که پر شده بود و این یعنی تا صبح دیگه مریضی برات بستری نمی شه و می شه خوابید خصوصا که بقیه ی مریضا حالشون خوب بود و این آخری هم یک شرح حال بسیار آتیپیک داشت و این برای آدم بد کشیکی مثل من به معجزه می موند:

:(خانم دکترسه روز پیش شام کله پاچه خوردم ، همینطوری گرفت  . نفخ کردم از الان هم بدتر!!! داشتم می مردم که گلاب به روتون بالا آوردم  خوب شد. امروز صبحم دوباره رفتم کله پاچه خوردم روشم یه لیوان جاتون خالی شربت سر کشیدم معدم سنگین شد( و اپی گاسترشو نشون داد .)هر کار کردم بالا بیارم نشد که اومدم اینجا تو اورژانس یه شربت دادند خوردم خیلی بهتر شدم  یه آمپولم زدند که خوب خوب شدم الانم درد ندارم.نمیدونم چرا بستریم کردند هرچی هست سر دلمه!!!میدونی دخترم من چربیم بالاست نباید کله پاچه بخورم)

اینترنمون زیر لب غر زد که نیگا کن تو رو خدا چه chest pain ای بستری کردند!!!! بهش گفتم ناشکری نکن پسر جان ،،،چیه ؟ ساعت سه صبح یه Acute MI بستری می کردند خوب بود؟!!! و ته دلم برای اولین بار خدا رو شکر کردم که این همکارای طب اورژانس  اون پایین اختراع شدند که یه همچین موردایی رو تو سی سی یو بخوابونن.خلاصه همینطوری پرونده رو برای دیدن ECG و آنزیمهای قلبی ورق می زدم که چشمم به برگه بستریش افتاد که مهر یکی از بچه های خوب و دقیق خودمونو خورده بود این شد که یک کم بیشتر دقیق شدم ، مریض ازصبح بستری بود اول آنتی اسید گرفته بود و جواب داده بود اما تو نوارش یه ST depression در حد نیم خونه با یه T های همچین flat داشت آنزیم دو بار چک کرده بودند و منفی بود نواراش هم نسبت به هم تغییر نداشتند اما خلاصه با توجه به ریسک فاکتور جنس وهیپرلیپیدمی و مهمتر از همه تغییرات نواری بستریش کرده بودند.خلاصه اوردرشو گذاشتم و رفتم خوابیدم.ساعت دو نصفه شب از سی سی یو زنگ زدند خانم دکتر این مریضه دوباره دلش درد می کنه داره به خودش می پیچه هر از چندی هم  PVC بای ژمینه می زنه!!!!

-         کدوم تخت؟!!!

-         تخت 1

-         !!!! الان می آم

وقتی پامو گذاشتم تو سی سی یو پرستار گفت دیگه PVC  نمی زنه.اما مریض حسابی درد داشت خیس عرق شده بود و تو صورتش وحشت موج می زد:

-  یه ای کی جی بگیرین...تغییری نداشت....

موندم بالاسرش.. تی ان جی  رو زیاد تر کردیم و مورفین بهش زدیم که یهو دیدم انگار T ها تو مونیتور دارن tall می شن ...یه ای کی جی دیگه ....بله  ST elevation اونم پنج خونه !!!تو لیدای پره کوردیال

-         پدر جان تا حالا سکته ی مغزی کردی؟ فشار خیلی بالا داشتی؟ زخم معده داشتی ؟از جائیت خونریزی کردی؟ تصادف کردی؟ عمل جراحی داشتی؟

-         نه...نه...نه

-         هپارینشو قطع کنید.فشار اون دستشم بگیرید.SKتو میکروست  آماده کنید

البته خوب به این راحتی هام نیست ارشد باید اطلاع داشته باشه .خوب الان کجاست معلومه یا پاویون یا تو بخش زنان داره مشاوره جواب می ده

-         الو خانم دکتر دارم SK میزنم

-         واسه کی؟

-         امشب بستریش کردیم

-         آهان .... بزن ببین فقط آنکالم باید بدونه.نگاه کن ببین امشب کی آنکاله  یه زنگ بزن بهش بگو

-         آخه نصفه شبه!!!! باشه بهشون رحم نکن اینا در جریان نباشن فردا میگن چرا!!!

(پیرمردو از خواب بیدار کردم)

-         الو استاد یه مریض بستری کردیم تو لیدای پره کوردیالST elevation   داره  می خوایم SK بزنیم.گفتیم شما هم در جریان باشید... ببخشیدا این موقع..

-         اشکال نداره باباجان،بزنید خوب گفتی تو کذوم لیدا؟

-         پره کوردیال

-         آهان.... شب بخیر

گوشیو گذاشتم از زمان تشکیل ST elevation ده دقیقه هم نگذشته بود یه نوار دیگه هم گرفتیم که مطمئن شیم این تغیییرات به مورفین و تی ان جی جواب نداده.خیلی جالب بود داشتم رکورد بهترین مراکز رو در تزریق سریع ترومبولیتیک می زدم مگه چند نفز اینقدر شانس دارن که یه همچین تظاهر آتیپیکی ازشون شکار بشه و یکی حواسش جمع باشه و بستریشون کنه و بعدم زیر دست یه رزیدنت قلب MI کنن و کنتراندیکاسیون SK هم نداشته باشن؟!!!!پس حق داشتم که لبخند رضایتی بزنم و فاتحانه بگم

-         خوب SK  رو شروع کنید

-         چشم ... فقط باید رضایت  تزریق  SKهم بگیریم

و این رضایت شامل این میشه که همراه بیمار بنویسه که به اینجانب از طرف کادر درمانی کلیه ی عوارض داروی X آموزش داده شده وضمن آگاهی کامل ،عوارض آن را در قبال تاثیرات در مانی می پذیرم و در صورت بروز هر کدام از این عوارض کادر درمانی را بری الدم و بری الذمه و بری القصاص!!!! می دانم .

براش توضیح دادم که این دارو ممکنه باعث خونریزی بشه اما برای باز کردن رگ ایشون لازمه .اول گفت هر چی شما بگین شما بهتر میدونین اما وقتی پای نوشتن و امضا کردن به میان آمد نه خانمش و نه خودش راضی نبودند( من چیزی رو امضا نمی کنم .فرداش خونریزی کنه بمیره جواب بچه هاشو چی بدم؟) خودشم بدتر حسابی ترسیده بود اگه خونریزی کنم چی؟ اونکه خیلی بدتره!!!من فقط معدم نفخ کرده نمیشه حالا به جای این دارو عملش کنید؟؟؟

-         عمل؟!!!

-         آره نمیشه شما ببرین قلبشو عمل کنید؟

یک ساعتی باهاشون سر و کله زدیم طوری آمار و ارقامو احتمالاتو براش  گفتم که بفهمه نفعش بهتر از ضررشه اما نمی شد خونریزی از نظرش خیلی کلمه ی سهمگینی اومده بود باز فکر کردم یه جور دیگه وارد عمل بشم به خانمش گفتم خوب باشه پس امضا کن علی رغم توصیه ما حاضر نشدی داروی شوهرتو بهش بزنیم .اینجا یه کم فکر کرد(من باید با داداشم مشورت کنم)

      -     خوب زنگ بزن 

-         الان که خوابه

-         !!!! مادرجان خوابه که خوابه بهش زنگ بزن

یکساعت بعد ... داداشم گفته کاری نکنید تا من بیام ... نیم ساعت بعد... الان میاد صبر کنید..یکساعت بعد: بذارید می خواد پسرشو ببینه

همینقدر بگم که ساعت شش صبح رضایت SK کسب شد و تازه فیلم به همینجا ختم نشد همینکه دارو رو شروع کردیم بیمار که دردش تا اون موقع با مورفین آرومتر شده بود شروع کرد به جیغ زدن :(..حالم بده ...دارم خفه میشم )و هی سرفه پشت هم و عق زدن :(..دارم گر می گیرم... وای دارم خفه می شم) باورتون نمیشه که یه آقای پنجاه و خورده ای ساله چطور می تونست اونطور هیستریک جیغ بزنه و خوب این استرس براش خیلی بد بود و تاکیکاردش می کرد. که سر آخر من بلند گفتم ولش کنید دارو رو قطع کنید اما با اشاره به پرستار فهموندم که میکروست هپارین رو که از قبلم قطع بود برداره (که اینکارم احتمالا یه جرم محسوب می شه) و بعد از اون مریض آروم شد و خوابید. والبته 90 دقیقه بعد یه نوار گرفتیم که دیگه هیچی R نداشت و تمام Q ،در پره کوردیال  تشکیل داده بود.هنوزم گاهی به خودم میگم شاید اگر فقط یه ادبیات دیگه (به فول آقای حاج رضایی !!!!) به کار برده بودم همون اول رضایت میداد و پروگنوزش فرق می کرد.اینترنمون میکه اقبال باید در کنار فهم و شعور باشه و گرنه به درد نمی خوره. مثل این آقا که خودش پا به بختش زد ولی من دلم به این حرف راضی نمی شه و فکر می کنم  این مشکل بزرگیه که دامنگیر سیستم پزشکی شده.

من با آگاهی از این که ممکنه عقب افتاده به نظر بیام این سناریو رو نوشتم تا بگم به نظر من فضای کاری اطبا در پنجاه سال پیش خیلی منطقی تر از الان بوده یعنی اون سیستم مستبد و اون دیکتاتوری پدر مآبانه (به جز از نظر علمی) در باقی جهات اعم ازدر صد پاسخ به درمان و میزان کمپلیانس و حتی رضایت بیماران موفق تر عمل کرده و تازه میخوام جسارتم رو بیشتر کنم و این نسخه رو برای تمام فرهنگها و کشورها بپیچم چون فرقی نمی کنه که این مریض من دکترای فیزیک اتمی داشته باشه یا کشاورزباشه در هر صورت آگاهیش در مورد عوارض و مزایای یک دارو به اندازه ی من نیست و منم نمی تونم هفت سال درس خوندنم رو در عرض نیم ساعت بهش بفهمونم و بخوام قضاوتی رو که تازه با وجود پشتوانه ی چندین سال درس خوندن برای خودمونم سخته و وظیفه ی خودمونم هست بندازم گردن کسی که به اندازه ی من نمی دونه ... البته خب در مورد یکسری مسائل درسته به نظر منم بیمار حق داره مثلا خودش تصمیم بگیره که میخواد زنده بمونه یا نه .یا مثلا می خواد دیالیز صفاقی بشه یا همو دیالیز چون یکسری مسائل چند فاکتوریه مثلا همین دیالیز صفاقی ممکنه برای یه فرد مزایاش اهمیت بیشتری داشته باشه در حدی که بخواد ریسک عفونت کاتتر وسایر مشکلاتش رو بپذیره وبسته به شرایط زندگیش تصمیم بگیره اما در مورد مثلا SK  در شرایطی که به آلترناتیو درمانی دیگه ای مثل PCI هم دسترسی نداری به نظر من  دخالت دادن نظر بیمار خیلی مسخرست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 19:32  توسط cardio  | 

رزیدنتی اونقدر حرف برای گفتن داشت که یک لحظه من رو خفه کرد حقیقتش هیچ چیز در شروع اونطور که انتظار داشتم نبود . همه چیزبا تصویری که از دوران اینترنی تو ذهنم بود فرق داشت روابط و احترام بین آدمها ، شرح وظایف ، آزادی عمل ، حتی می تونم بگم بیمارها هم این روزا فرق کردند .این چیزی که سارا میگه در مورد بخش اورژانسی که گذرونده شاید در دوران اینترنیش در ایران کمتر دیده می شد اما  الان طبابت محافظه کارانه  اینجا هم به وفور دیده می شه.

اولین دفعه ای که دیدمش بالای سر مریضش بود و داشت پروندشو ورق می زد.تازه سرویسمون عوض شده بود و می خواستم on service بذارم.با دیدن من پرونده رو بست و گفت من دکتر صاد هستم.اولش فکر کردم پزشکه .و خودشم با اینکه متوجه این اشتباه من شده بود چنذ روز اول به روی خودش نیاورد.اکثرا میدیمش که داره پرونده ی مریضش رو می خونه این کار از نظر قانونی اشکال داره اما نمی خواستم حساس بشه و هیچ وقت عکس العملی نشون نمی دادم علاوه بر اینکه تو این بیمارستان بلبشویی که ما کار می کردیم بحث کردن در مورد این ریزه کاریهای قانونی خنده دار بود.چند روزی گذشت تا یک جا که من مستقیم ازش سوال کردم و می تونم بگم که تقریبا مجبور شد که بگه دکترای حقوقه و پزشک نیست.پدرش از اون پیرمردای بانمک و دوست داشتنی بود نود و خورده ای ساله، دیابتیک ،با سابقه ی COPD که با پنوموسپسیس بستری شده بود.و با توجه به سابقه اش احتمال آسپیراسیون رو براش می دادیم . توی chest CT تغییرات برونشکتاتیک در کنار یک ضایعه ی وسیع آلوئولر و پلورال افیوژن دو طرفه داشت تبش خیلی مقاوم بود و مجبور شده بودند طیف وسیعی از آنتی بیوتیکها رو براش بذارن و طبق معمول عادتی در ایران  تمام کشتها هم منفی اومده بود و کمکی به ما نکرده بود.اولی که مریض من شده بود حالش خیلی بدتر بود هوشیاریش در حد استوپور بود و از طریق NGT تغذیه می شد دو سه روز بعد که تبش قطع شد حالش بهتر شد طوریکه اول NG  رو در آوردیم اما چون رفلکس gag ضعیفی داشت مجبور شدیم دوباره بگذاریم .اما از رو تختش بلند می شد و کنار تختش می نشست که دویاره تب کرد و تنگی نفسش تشدید پیدا کرد با تشخیص عفونت بیمارستانی آنتی بیوتیکهای وسیعتری گذاشتیم .به آمبولی هم فکر کردیم که با دو تا داپلر منفی و سی تی آنژیوی منفی رد شد. و تو همین گیر ودار بود که متاسفانه یک روز صبح که اومدم دیدم تختش خالیه.... تشخیصش مشخص بود سپسیس در کنار اینهمه مشکلات زمینه ای . فردا صبحش دیدمش که لباس سیاه پوشیده بهش تسلیت گفتم .من رو آروم کشید کنار و ازم خواست که یک نامه بدم تا یک کپی از تمام صفحات پروندش بهش داده بشه .بهش گفتم که این کار ممکن نیست مگر اینکه شبهه ای وجود داشته باشه که در اون صورت باید رسما به مراجع قانونی مراجعه کنه و از طریق اونا پرونده مجددا باز می شه.(اینو تو کارگاههای پرشکی قانونی بهمون یاد داده بودند) گفت خواهش می کنم شما این نامه رو بده من از بایگانی با نامه ی شما این پرونده رو یه جوری می گیرم. گفتم  این قانونی نیست شما که خودتون وکیل هستید دیگه چرا؟ که در جوابم گفت وکیل چیه خانم دکتر! من قاضی القضاتم !!!در حق مریض من در این بیمارستان کم کاری شده و من ته و توی قضیه رو در میارم.خلاصه رفت و بعد از نیم ساعت دوباره آمد و گفت خانم دکتر.در بین تمام پزشکائی که بالای سر مریض من می آمدند شما اصلا فرق داشتید و اخلاقتون یه جور دیگه بود و من می دیدم که شما چقدر وظیفه شناسید ولی متاسفانه همه مثل شما نیستند و شما نباید بقیه رو با خودتون مقایسه کنید من از شما هیچ شکایتی ندارم اما به کمک شما احتیاج دارم که ببینم چه بلائی سر پدر من اومده بعد هم تون صداش رو پایین آورد و گفت من فهمیدم که اونشب به مریض من یه آمپولی زدند !!!!  شما اگه با من همکاری کنید ..

نذاشتم حرفش تموم شه گفتم آقای محترم من تنها خواهشی که می تونم از شما بکنم اینه که حتما بفرمائید شکایت کنید تا هم خودتون شکتون برطرف شه همم این که اونائی که پرونده ی پدر شما.رو می خونن ببینن که ما چقدر زحمت  کشیدیم و آخرش هم  چه حرفائی که نباید بشنویم یه جوری حرف میزنید که انگار ما قاتلیم!!!!.

-         من اصلا در مورد شما نمی گم اما همه که مثل شما نیستند ....

نگاش کردم تون صداش رو آورده بود پایین و همینطور یک ریز حرف می زد .یک حس انزجار وحشتناک بهم دست داد .قبلا همراهای زیادی رو دیده بودم که به نحوه ی رسیدگی از بیمارشون معترض بودند اما جنس این یکی با بقیه فرق می کرد تو چشماش هیچ تاسفی دیده نمی شد یا حتی خشمی!!!!متاسفم که اینو میگم بیشتر شبیه کفتارهایی بود که میخواد از دولتی سر یک لاشه!!!! که از اتفاق پدرش بود به پولی برسه و فکرم می کرد حالا که تخصصش رو داره چرا تو تاریکی تیری نزنه. اونم دقیقا روز بعد از مرگ پدرش !!!!به قول دکتر یاء بدجوری بوی کباب شنیده بود!!!!.خلاصه حالیش کردم که اشتباه گرفته و من حاضر به همکاری باهاش نیستم نیم ساعت بعد دیدمش که داره با یک پرستار همونطوری حرف می زنه.

نه اینکه بخوام بگم این بده که بیمارها نسبت به حقوقشون آگاه باشند و بخوان از تصمیماتی که ما می گیریم اطلاع داشته باشند اما متاسفانه اینجا خیلی از آدمایی که اعاده ی تظلم خواهی می کنند اونهایی هستند که اصلا در موردشون کم کاریی نشده  و اینه که اکثر شکایتهای پزشکی در ایران بی اساسه و به جایی هم نمی رسه به جز اینکه وقت پزشک مربوطه رو یه مدت بگیره و در دراز مدت پزشکها رو محافظه کار تر بکنه و آزادی عمل و تصمیم گیری رو ازشون بگیره و باعث شه  از اون طرف از ترس این شکایتها خیلی از جاها  ما به بیمارا و همراهاشون حق انتخاب و تصمیم گیری بدیم که اصلا در اون زمینه  توانائی و صلاحیت تصمیم گیری و انتخاب کردن رو ندارندو در نهایت به ضرر خودشون تصمیم می گیرند که یه موردش روهم بعدا خواهم گفت .من فکر می کنم تو این زمینه هم مثل خیلی جاهای دیگه باز ما به حقوق و امکاناتی دسترسی داریم که فرهنگ و زمینه ی استفادش فراهم نشده و از این جهت میشه واقعا گفت که خیلی جاها داریم از زیادی آزادی رنج می بریم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 19:41  توسط cardio  | 

ساعت دو بعداز ظهر تو پاویون دراز کشیده بودیم که تلفن زنگ زد: سلام من دکتر میم هستم.نوه ی تخت 12که مریض شما هستند . زنگ زدم از وضعیتشون اطلاع کسب کنم .

(حالا شانس آورد که مریضش تو سرویس خود من بود و می شناختمش یه آقای 85 ساله بود که با پیلونفریت بستری شده بود و 48 ساعت هم بود که تب نداشت و قرار بود فرداش مرخص بشه آنتی بیوگرامش به همه ی داروهای خوراکی مقاومت گزارش کرده بود به جز نیتروفورانتوئین...) خیلی مودبانه هر چی می دونستم بهش گفتم . تشکر کرد و البته آخرش هم پرسید صلاح نمی دونید به جای نیتروفورانتوئین با سیپرو مرخصش کنید!!!!

-         آخه عرض کردم که مقاومه به سیپرو!!!!

خلاصه تشکر کرد و تلفن رو قطع کردم دو ساعت بعد تازه پامو گذاشته بودم پاویون که زهره گفت تلفن با من کار داره

-         سلام ببخشید خانم دکتر من دکتر میم هستم مثل اینکه حال پدربزرگم دیشب بد بوده و هذیان می گفته با اینکه دیشب تب نداشته

-         بله در جریان هستم ایشون شبها دچار دلیریوم میشن

-         آخه تب نداشتند

-         خب دلیریومه دیگه بالاخره خودتون که بهتر می دونید جای نگرانی نداره ما بهشون آرام بخش میدیم.

 

نیم ساعت بعد:

 

-         الو من دکتر میم هستم

-         بفرمائید

-         من الان با روانپزشک پدربزرگم صحبت کردم گفتن اگزازپام بهشون بدین و نوروپنتین

 

از این جور دخالتها متنفرم .با اینهمه نخواستم بی ادبانه باهاش حرف بزنم و فقط برای اینکه از سر بازش کنم گفتم مد نظر قرار میدم

 

 ساعت شش بعد از ظهر :

 

 الو من دکتر میم هستم الان به من زنگ زدند که داره هذیانهاشون شروع می شه ببخشید اما من به عنوان تنها پزشک خانواده تحت فشارم

-         من می فهمم اما اگه جای شما باشم به خانوادم می گم که نمیتونم تو برنامه ی درمانی بیماری که تحت نظر یک پزشک دیگه است دخالت کنم

(خسته شده بودم و بدم نمی اومد که کمی بهش بر بخوره.) زنگ زدم به بخش :

-         بیمار تخت 12 بی قراره؟

-         نه!!!

-         مثل اینکه شبا دچار دلیریوم میشه اگه بی قرار شد 5 میلی هالوپریدول بهش بزنین اوردرشو بعد میام میذارم

 نیم ساعت بعد.اینترنمون زنگ زده بود که یه مریض بدحال اومده اورژانس داشتم از اتاق می رفتم بیرون که تلفن زنگ زد

-         الو من دکتر میم هستم !!! الان تو بیمارستانم بالاخره منو کشیدند بیمارستان(خنده).مثل اینکه شما گفتید 5 میلی هالوپریدول نظرتون نیست با 2.5 میلی شروع کنید؟

-         نخیر همون 5 میلی بهتره

-         پس اگه میشه بیاید اوردرش کنید چون تو اوردرتون من هر چی نگاه می کنم چیزی نیست

-         !!!! شما نگران نباشید من تلفنی گفتم وتو این بیمارستان تله اوردر اجرا میشه خداحافظ

 گوشی رو گذاشتم و رفتم اورژانس یه مورد پیوند کلیه از هفت سال قبل بود که ظاهرا با کلیه ی پیوندیش تا حالا مشکلی نداشته اما الان با تابلوی ادم ریه اومده بود و یه آزمایش که کراتی نین  14  داشت!!!! خوشبختانه فیستولش هنوز کار می کرد و با دیالیز هما هنگ کردم که یه تخت براش هر جور شده خالی کنه و حالا تو این فاصله درحالیکه من تو تکاپوی لازیکس و مورفین زدن و نوار قلب گرفتن وغیره بودم و ساچوریشن مریضم در حد 60 بود و به نظر می رسید که هر آن مجبور شیم اینتوبه اش کنیم آقای دکتر میم تشریف آورده بودند اورژانس و همینطور وسط دست و پای ما راه می رفتن همینکه یک دقیقه اومدم سمت استیشن که دستور دیالیزرو بنویسم برگشت که:

-         ببخشید من دکتر میم هستم..

 دیگه نتونستم مقاومت کنم قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم : دکتر اگه در مورد مریضتونه من شرمندم الان وقت این حرفا نیست .اما اصلا کم نیاورد

-         نخیر یه مطلب دیگه است من می خواستم تشکر کنم وگله از اینکه با وجود خواهش من شما تشریف نیاوردید تو بخش . در حالیکه من از شما توقع داشتم  چون خانواده ی من با اصرار من ایشون رو اینجا بستری کردند ...

همینطور یک ریز می گفت و ول کن هم نبود تو اون شرایط انگار من چقدرباید مفتخر باشم که  ایشون یه بیمارستان خصوصی رو انتخاب نکرده و تازه معلوم هم بود که همش خالی بندیه و حالا که فهمیده فردا مریضش قراره مرخص بشه داره اینو میگه همینطور ادامه داد که:

-  .... و البته من همش با شما خیلی مودبانه صحبت کردم و سعی کردم نظر شما رو بپرسم و دخالتی در کار درمانی شما نکنم و خوب بازم به خودم میگم شما حتما در پاویون کاری داشتید و نرسیدید بیاید اوردر برای مریض من بذارید!!!!(با طعنه)

 

گستاخی غیرقابل پیش بینی این آدم که متاسفانه و از قضای بد همکار هم بود از یک طرف  و بد حال بودن مریضی که داشت جلوی من تو ادم ریه غرق می شد ار طرف دیگه باعث شد یک لحظه واقعا بمونم که چی جوابشو بدم که یکباره  خانمی که همراه آقای دکترمیم بود شروع کرد وسط اورژانس به داد زدن که :

-          من که بهت گفتم دکتر بیمارستان دولتی همینه خر تو خر باید برش داریم ببریم خصوصی تو گفتی بیاریم اینجا حالا ببین چقدر خر تو خره!!!!

حالا مضحکش اینجا بود که در حالیکه اون خانمه داشت به طرز هیستریونیکی یک ریز به ما فحش میداد آقای دکتر رو کرد بهش و گفت خواهش می کنم خانم دکتر شما یک لحظه بفرمائید بیرون و بعد با یه ژست خاصی به من اینجوری معرفیش کرد : بله ایشون خانم دکتر فلانی هستند و دکترای ایمونولوژی دارند!!!!!

خلاصه که من دیگه نتونستم چیزی بگم وبعدم یه جوری خانم دکتر و آقای دکتر رو از اورژانس بیرون کردند اما الان که یادم می اد حرصم میگیره که چطور یه آدم میتونه  اینهمه پررو و در عین حال بی ظرفیت باشه و بیشتر از همه از حماقت خودم لجم می گیره که از همون اول با رفتارم اجازه دادم زیادی حس برش داره 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 9:41  توسط cardio  |