به پوچی رسیده ام به پوچی ...
دلم نمی خواست بعد از اینهمه سکوت این اولین جمله ام باشد اما با شنیدن خبرفوت یک همکلاسی آنهم دراین شرایط تنها حرفیست که می شود گفت. چطور؟ من حتی نمی فهمم چطور ممکن است یک مساله ی به این مهمی را به هم نگفته باشیم ... هر چند نمی دانم با دانستن این مطلب که بیمار است چه چیزی ممکن بود تغییر کند ؟
دائم قیافه اش را تصور می کنم، وقت معرفی صبحگاهی٬ وقتی می خواست از وسواس اولین حرف یک کلمه خودش را خلاص کند و سرش به یک سمت خم می شد...و با خودم می گویم آنهمه کشیک وبیداری و استرس و درس خواندن و آخرش چه؟؟؟ به کجا می رسیم به کجا می خواهیم برسیم؟
... نابود کردن تمام حسهای زیبائی که میتواند در ذهنت باشد ودر عوض جایگزین کردنشان با کلی آگاهیهای استرس زا.... و سر آخر به جائی می رسی که احساس کنی تنها راه برای استراحت کردن یا لحظه ای بی دغدغه خوابیدن مردن است .
خسته شده ام به معنای واقعی خستگی ٬و روزی هزار مرتبه احساس می کنم که به مرز تحمل یک انسان از خستگی جسمی و روانی رسیده ام .هر روز صبح از شش ونیم صبح تا پنج عصر(البته در بهترین شرایط که عملا تا هشت و نه شب)٬٬٬ بی وقفه ودائم در وضعیت ایستاده یا در حال دویدن با ده الی یازده کشیک در ماه .... هر روز صبح وقتی پایم را در بیمارستان می گذارم لبریز نفرت می شوم اما شاوشنک جائی است که وقتی بعداز ظهرها داری از آن بیرون می آیی ناخودآگاه نمی توانی احساس بدی نسبت به آن داشته باشی .بیمارستان واقعاعجیبی است شبیه هیچ جای دیگری نیست. قوانین خودش را دارد.قوانینی که شبیه به هیچ جای دنیا نیست فعلا که زندگیم کلا به هم ریخته است. وتنها چیزی که به آن فکر می کنم زنده ماندن است.
