ساعت دو بعداز ظهر تو پاویون دراز کشیده بودیم که تلفن زنگ زد: سلام من دکتر میم هستم.نوه ی تخت 12که مریض شما هستند . زنگ زدم از وضعیتشون اطلاع کسب کنم .
(حالا شانس آورد که مریضش تو سرویس خود من بود و می شناختمش یه آقای 85 ساله بود که با پیلونفریت بستری شده بود و 48 ساعت هم بود که تب نداشت و قرار بود فرداش مرخص بشه آنتی بیوگرامش به همه ی داروهای خوراکی مقاومت گزارش کرده بود به جز نیتروفورانتوئین...) خیلی مودبانه هر چی می دونستم بهش گفتم . تشکر کرد و البته آخرش هم پرسید صلاح نمی دونید به جای نیتروفورانتوئین با سیپرو مرخصش کنید!!!!
- آخه عرض کردم که مقاومه به سیپرو!!!!
خلاصه تشکر کرد و تلفن رو قطع کردم دو ساعت بعد تازه پامو گذاشته بودم پاویون که زهره گفت تلفن با من کار داره
- سلام ببخشید خانم دکتر من دکتر میم هستم مثل اینکه حال پدربزرگم دیشب بد بوده و هذیان می گفته با اینکه دیشب تب نداشته
- بله در جریان هستم ایشون شبها دچار دلیریوم میشن
- آخه تب نداشتند
- خب دلیریومه دیگه بالاخره خودتون که بهتر می دونید جای نگرانی نداره ما بهشون آرام بخش میدیم.
نیم ساعت بعد:
- الو من دکتر میم هستم
- بفرمائید
- من الان با روانپزشک پدربزرگم صحبت کردم گفتن اگزازپام بهشون بدین و نوروپنتین
از این جور دخالتها متنفرم .با اینهمه نخواستم بی ادبانه باهاش حرف بزنم و فقط برای اینکه از سر بازش کنم گفتم مد نظر قرار میدم
ساعت شش بعد از ظهر :
الو من دکتر میم هستم الان به من زنگ زدند که داره هذیانهاشون شروع می شه ببخشید اما من به عنوان تنها پزشک خانواده تحت فشارم
- من می فهمم اما اگه جای شما باشم به خانوادم می گم که نمیتونم تو برنامه ی درمانی بیماری که تحت نظر یک پزشک دیگه است دخالت کنم
(خسته شده بودم و بدم نمی اومد که کمی بهش بر بخوره.) زنگ زدم به بخش :
- بیمار تخت 12 بی قراره؟
- نه!!!
- مثل اینکه شبا دچار دلیریوم میشه اگه بی قرار شد 5 میلی هالوپریدول بهش بزنین اوردرشو بعد میام میذارم
نیم ساعت بعد.اینترنمون زنگ زده بود که یه مریض بدحال اومده اورژانس داشتم از اتاق می رفتم بیرون که تلفن زنگ زد
- الو من دکتر میم هستم !!! الان تو بیمارستانم بالاخره منو کشیدند بیمارستان(خنده).مثل اینکه شما گفتید 5 میلی هالوپریدول نظرتون نیست با 2.5 میلی شروع کنید؟
- نخیر همون 5 میلی بهتره
- پس اگه میشه بیاید اوردرش کنید چون تو اوردرتون من هر چی نگاه می کنم چیزی نیست
- !!!! شما نگران نباشید من تلفنی گفتم وتو این بیمارستان تله اوردر اجرا میشه خداحافظ
گوشی رو گذاشتم و رفتم اورژانس یه مورد پیوند کلیه از هفت سال قبل بود که ظاهرا با کلیه ی پیوندیش تا حالا مشکلی نداشته اما الان با تابلوی ادم ریه اومده بود و یه آزمایش که کراتی نین 14 داشت!!!! خوشبختانه فیستولش هنوز کار می کرد و با دیالیز هما هنگ کردم که یه تخت براش هر جور شده خالی کنه و حالا تو این فاصله درحالیکه من تو تکاپوی لازیکس و مورفین زدن و نوار قلب گرفتن وغیره بودم و ساچوریشن مریضم در حد 60 بود و به نظر می رسید که هر آن مجبور شیم اینتوبه اش کنیم آقای دکتر میم تشریف آورده بودند اورژانس و همینطور وسط دست و پای ما راه می رفتن همینکه یک دقیقه اومدم سمت استیشن که دستور دیالیزرو بنویسم برگشت که:
- ببخشید من دکتر میم هستم..
دیگه نتونستم مقاومت کنم قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم : دکتر اگه در مورد مریضتونه من شرمندم الان وقت این حرفا نیست .اما اصلا کم نیاورد
- نخیر یه مطلب دیگه است من می خواستم تشکر کنم وگله از اینکه با وجود خواهش من شما تشریف نیاوردید تو بخش . در حالیکه من از شما توقع داشتم چون خانواده ی من با اصرار من ایشون رو اینجا بستری کردند ...
همینطور یک ریز می گفت و ول کن هم نبود تو اون شرایط انگار من چقدرباید مفتخر باشم که ایشون یه بیمارستان خصوصی رو انتخاب نکرده و تازه معلوم هم بود که همش خالی بندیه و حالا که فهمیده فردا مریضش قراره مرخص بشه داره اینو میگه همینطور ادامه داد که:
- .... و البته من همش با شما خیلی مودبانه صحبت کردم و سعی کردم نظر شما رو بپرسم و دخالتی در کار درمانی شما نکنم و خوب بازم به خودم میگم شما حتما در پاویون کاری داشتید و نرسیدید بیاید اوردر برای مریض من بذارید!!!!(با طعنه)
گستاخی غیرقابل پیش بینی این آدم که متاسفانه و از قضای بد همکار هم بود از یک طرف و بد حال بودن مریضی که داشت جلوی من تو ادم ریه غرق می شد ار طرف دیگه باعث شد یک لحظه واقعا بمونم که چی جوابشو بدم که یکباره خانمی که همراه آقای دکترمیم بود شروع کرد وسط اورژانس به داد زدن که :
- من که بهت گفتم دکتر بیمارستان دولتی همینه خر تو خر باید برش داریم ببریم خصوصی تو گفتی بیاریم اینجا حالا ببین چقدر خر تو خره!!!!
حالا مضحکش اینجا بود که در حالیکه اون خانمه داشت به طرز هیستریونیکی یک ریز به ما فحش میداد آقای دکتر رو کرد بهش و گفت خواهش می کنم خانم دکتر شما یک لحظه بفرمائید بیرون و بعد با یه ژست خاصی به من اینجوری معرفیش کرد : بله ایشون خانم دکتر فلانی هستند و دکترای ایمونولوژی دارند!!!!!
خلاصه که من دیگه نتونستم چیزی بگم وبعدم یه جوری خانم دکتر و آقای دکتر رو از اورژانس بیرون کردند اما الان که یادم می اد حرصم میگیره که چطور یه آدم میتونه اینهمه پررو و در عین حال بی ظرفیت باشه و بیشتر از همه از حماقت خودم لجم می گیره که از همون اول با رفتارم اجازه دادم زیادی حس برش داره
