وقتی کاردینال به خواستگاری کاردیو می آمد؛ در حقیقت همه به جز کاردیو، که 5 سال بود او را می شناخت؛ استرس داشتند. وقتی خواهرکاردیو که تقریبا خودش داشت از استرس قبضه روح می شد؛ به کاردیو که آرام روی کاناپه نشسته بود و داشت PMC نگاه می کرد؛ گفت که:
" اصلا استرس نداشته باش کاردیو جان در هر صورت همه توی این لحظه ها فکر می کنند که دارند بزرگترین اشتباه زندگیشان را می کنند."؛ کاردیو تعجب می کرد که فراسوی تمام فراز و نشیبهایی که یک رابطه می تواند داشته باشد هیچ وقت از هیچ تصمیمی اینقدر مطمئن نبوده است. حتی وقتی 5 ماه و نیم بعد سر سفره ی عقد نشسته بود هیچگونه حس هیجان و دلهره ای از بله گفتن به کاردینال نداشت. در حقیقت 5 سال زمان کافیی برای شناختن به نظر می رسید . و درست در همان لحظه کاردیو گمان می کرد که بعد از اینهمه سال، کاردینال را مثل کف دست می شناسد و از آن بدتر گمان می برد که عاشق کاردینال است.
الان دو سال و یک هفته است که با کاردینال زندگی می کنم.زیر یک سقف؛ با هم درس خواندیم؛ با هم امتحان دادیم؛ با هم کار کردیم؛ با هم قبول شدیم؛ با هم کشیک دادیم؛ با هم خسته شدیم؛ با هم درس نخواندیم؛ با هم نفس می کشیم. الان فکر می کنم که کاردیوی دو سال قبل چقدر احمق بوده است که گمان می کرده عاشق شده است یا حتی گمان می برده که ذره ای کاردینال را می شناسد .
"چراکه کاردینال را اکنون من می شناسم، همانگونه که هست، و اکنون من عاشقش هستم همانگونه که باید."
آیا کاردینال در طول این سالها تغییر کرده است؟ .... یانه! این کاردیوی آن سالها بوده است که جور دیگری نگاه می کرده؟ آیا مفهوم دوست داشتن در طول این سالها تغییر کرده است یا اینکه حد دوست داشتن از تصورات کاردیوی آن زمان فراتر بوده است به زبان دیگر این کاردیو بوده است که اصلا نمی دانسته عشق یعنی چه؟جواب این است : "نمی دانم." اما تعجب می کنم که چقدر عشق دو سال پیش حقیر به نظر می رسد در مقابل وابستگی و علاقه ای که اکنون به او دارم .
وقتی درست بر می گردم به اولینِ اولین روزی که کاردینال را دیدم که پشت یک میز نشسته بود وبا دوست من، که از قبل همدیگر را می شناختند حرف می زد و من حتی نمی دانستم اسمش چیست و خدا خدا می کردم که حرفهایشان زودتر تمام شود و ما برویم پی کارمان. و وقتی آمدیم بیرون؛ دوستم بی هیچ مقدمه ای برایم توضیح داد که این فلانیست و ورودی فلان ....بی هیچ مقدمه ای٬ کاردینال ترین اسمی که می شود در زندگی کسی باشد !!
هنوز هم از خودم می پرسم که واقعا خودت بودی کاردینال ؟؟! اما پس چطور آن پسر22 ساله با آن تی شرت وشلوار جین که در خاطر من با دوستم حرف می زد اینقدرغریب به نظر می رسد؟ راستی واقعا خودت بودی کاردینال؟ پس چطور هیچ حسی مرا به سمت تو پرت نکرد و اگر عشق آنگونه که در تعریفش هست از نگاه اول شروع می شود پس چطور ازهمان لحظه سر به بیابان نزدم؟ یعنی آیا درست در همان زمان، تو خودت بودی! و من کاردیو بودم! و ما برای هم ساخته شده بودیم؟!
در حال حاضرتقریبا مطمئنم که آدمها با تمام آن چیزهایی که از احساس و عواطف به دنبال می کشند دائما دینامیک وار در حال تغییرند. می گویم "در حال حاضر" چون نمی دانم دوسال دیگر هم به این اصل معتقدم یا نه؟ اما در حال حاضر باور دارم که در یک رودخانه دو بار نمی شود شنا کرد و با یک نگاه شاید بشود عاشق شد اما نمی شود عاشق ماند.
"اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیت ایم.
در روشنائی زیبا....
در تاریکی زیباست.
در روشنائی دوستترش می دارم ...
و در تاریکی دوستترش می دارم"
شاملو (آیدا در آینه...سرود پنجم)
