تبليغاتX
و...یکی بود یکی نبود - امید

و...یکی بود یکی نبود

استاد رو می کند به من که: خلاصه خانم دکتر این مریض به آخر خط رسیده هیچ بعید نیست دست از ادامه ی درمانش برداره...

 بیست و هفت سالش است  و به آخر خط رسیده است .تازه دو ماه است که ازدواج کرده لوپوس دارد و در گیراگیر مشکلات ازدواج و مخالفتهای خانواده ی همسرش که شش سال از او کوچکتر است. از شدت استرس، بیماریش مجددا فعال شده و حالا رایز کراتینین پیدا کرده است و همین روزهاست که باید دنبال یک کلیه ی پیوندی باشد. .بیماریش یک طرف، به شدت از اینکه ازدواج کرده احساس گناه می کند البته همسرش به صورت کامل از بیماریش خبر داشته و حتی می گوید او را به خاطر بیماریش دوست دارم اما یک پسر بیست و یکساله ی عاشق که توسط خانواده اش هم طرد شده است واقعا تا کجا مقاومت خواهد کرد؟

اولین برخوردمان با شرح حال گرفتن شروع می شود به نظر بی تفاوت می آمد و کم حرف، با اینهمه با هم حرف می زنیم و من با وجود تمام تردیدهایی که دارم مطمئنش می کنم که تصمیمش برای ازدواج اشتباه نبوده است. و روز بعد که تا مرا می بیند فورا دستم را می گیرد و فشار میدهد می فهمم که بر وجدانش غلبه کرده ام ودیشب را راحت خوابیده است.

 همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت و کراتینین ها روی عدد 3 ثابت مانده بود و روزی یک کیلوگرم وزن کم می کرد. دوباره روحیه گرفته بود. می خندید ، آرایش می کرد ...که دیشب تشنج کرد. لعنتی!... هنوز هم فکر می کنم چرا!!!! با ترس برای ویزیتش به آی سی یو رفتم اما برخلاف انتظار من هنوز روحیه ی خوبی دارد انگار تصمیم گرفته به جای تسلیم شدن!! به خاطر مردی که دوستش می دارد دوباره سلامتیش را به دست بیاورد.  وقتی دست مرا فشار می داد٬دیدم که به شوهرش آن سوی پنجره چشمک می زند و می خندد. زیباست، با وجود تمام ورمی که صورتش را گرفته از ورای چهره ی بی رحم بیماریش واقعا زیباست. من اما دلم گرفته تشنج کردن دربیمار لوپوسی آنهم وقتی آخرین تیر ترکشت را هم رها کرده ای و پالس سیکلوفسفامید هم داده ای اصلا خبر خوبی نیست. وقتی درخواست MRI را می دهم به شوهرش برای نوبت گرفتن مثل فشفشه می رود. توی این چند روز حتی یک ساعت هم از بیمارستان خارج نشده از ته دل آرزو می کنم که این مرد با آن چهره ی بچه گانه و معصومش جزء استثناهای دنیا باشد و عقل و منطق و قوانین این دنیا هم بروند به درک.

دکتر می گوید آفرین واقعا حال و هوایش عوض شده تو مطب من یکریز گریه می کند و اصلا حرف نمی زند .آرام می گویم بله البته خودم دارم نابود می شوم . فلویمان می گوید: " اینطور نیست که انرژی از کسی گرفته شود و به کسی داده شود قاعده این است که روحیه دادن باید با روحیه گرفتن همراه باشد."

 من البته به قانون ثابت بودن میزان انرژی در دنیا اعتقاد بیشتری دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 17:57  توسط cardio  |