یه پیرمرد نمکی بود. از اونا که صورت گردی دارند و اجزای صورتشون مینیاتوریه٬ ارجاع شده بود با یه کراتینین 8 و یه سابقه از دیابت و هیپرتنشن .روز اول خیلی کم حرف و بی صدا بود موقع شرح حال گرفتن بیشتر سوالام رو خانمی که همراهش بود جواب می داد. زنی بود جوان ٬ چادر به سر با یک قیافه ی مهربان و نگران، پیرمرد را حاج آقا صدا می زد و من که از تجربیات قبلیم یاد گرفته ام که هیچ پیش داوریی در مورد روابط همراهان وبیمارها نکنم همون اول ازنوع خویشاوندیشون پرسیدم و جواب داد که: "همسرش هستم البته زن دومش یه همسر دیگه هم دارن حاج آقا." اینترنمون که پرونده به دست رسید به زن گفت موقع ویزیت بیرون باشید و در حالیکه من به راه رفتن زن که با لنگش همراه بود نگاه می کردم آرام به من گفت دخترش نیست ها زنشه !!!! گقتم که یه باره شما اشتباه من رو تکرار نکنید.چقدرم که زن مهربون و دلسوزیه.
(من البته یاد گرفته ام که بیمارها رو حتی تو دلم محکوم نکنم یا هیچ قضاوتی در مورد خوب یا بد بودنشون نکنم .)
سونوگرافیش کردیم سایز کلیه هاش خیلی کوچیک بودو معاینه ی چشم پزشکیش هم وجود رتینوپاتی رو ثابت کرد شالدون گذاشتیم و دیالیزش را شروع کردیم. یه صبح سر ویزیت داشتیم با اینترنمون در مورد همزمانی رتینوپاتی و نفروپاتی در دیابت بحث می کردیم که کدوم بر کدوم مقدمه که یک باره وسط بحث ما گفت نه اینطور نیست که باهم باشند هر کدوم تو یه خونه ی مجزا هستند. و من دلم اون موقع براش سوخت که فکر کرده ما هنوز داریم به دو زنه بودنش فکر می کنیم و از اینکه لابد برای این مسئله ته دلش احساس شرم می کنه.
اینکه به بیمار توضیح بدی دیگه باید دیالیز رو به عنوان بخشی از زندگیش بپذیره خیلی سخته معمولا خیلی دیر باور می کنند و یکی دو نوبت اول دیالیز رو جدی نمی گیرند تقریبا همه اولش فکر می کنند که با چند بار دیالیز کلیه شون بر می گرده .کمتر میشه با شنیدنش اشک کسی در نیاد. باید خیلی آروم باور غلطشون رو بشکنی و امید واهیشون رو دور کنی تا با واقعیت روبرو بشن. گذاشتیمش رو لیست فیستول که خوب این خودش یه قدم برای باور کردن برگشت ناپذیر بودن بیماریه وفکر می کردم تا فیستول گذاشته بشه وقت کافی دارم که باهاش صحبت کنم .
بخش شلوغ بود و یه عالمه مریض تو لیست انتظاربستری. روز درمانگاهمون بود و کلی کار عقب افتاده ...فلوی ما به شرح حال و جواب سونو وغیره گوش کردو گفت چرا مرخصش نمی کنی ؟
- AVF براش نذاشتیم
- ببین اگه نوبت بهش دادن واسه امروز که هیچ، اگر نه همین امروز مرخصش کن یه نامه بهش بده که بره بعدا وقت بگیره سرپایی بیاد بذاره.
- پس خانم دکتر اگه میشه اپرکس و ونوفرش رو نسخه کنید (فقط با مهر فوق تخصص داده می شه)
دفترچه بیمه ی مریض رو میز بود خانم دکتر با عجله نسخه رو نوشت و رو یه برگ سرنسخه هم یه گواهی که برای تایید بیمه لازمه نوشت و دفترچه رو که نسبتا نوو پربرگ هم بود داد به حاج آقا، که یک باره دادش در امد
- چرا برگ دفترچه ام رو خراب می کنی . به چه حقی توش دارو نوشتی!!!!!!
براش توضیح دادیم که این دارو قیمتش بالاست و کلی مصیبت داره تهیه اش و برای درمان کم خونیت لازمه
- باشه بیخود کردید که برگ دفترچه ام رو خراب کردید.
و بعدم با عصبانیت برگ گواهی ضمیمه رو پاره کرد.
خانم دکتر با آرامش گفت :"همین حالا دستورترخیصش رو بنویس ."
تو درمانگاه همش فکرم مشغول مریض بود احساس می کردم به اندازه ی کافی درمورد نیازش به دیالیزتفهیم نشده و برگه ی اپرکسش رو هم که پاره کرده بود. بعد از درمانگاه بلافاصله رفتم بالا سرش و شروع کردم براش در مورد سایزکلیه اش و برگشت ناپذیر بودن بیماریش گفتن و این حرف تکراری که دیالیز میتونه اونقدرها که ازدور به نظر میاد وحشتناک نباشه و خودش تبدیل یه عادت بشه مثل مسواک زدن. به دنبال هر جمله ی من یه خب می گفت که بوی جنگ طلبی می داد و هنوز حرفام تموم نشده بود که گفت حالا تو گوش کن وقتی بستری شدم پول شش شب بستری رو از من گرفتن حالا شما به چه حقی مرخصم میکنی .
- اینجا که هتل نیست که پیش پیش پول بگیرند سرآخر هزینه تون رو حسابداری محاسبه می کنهضورت حساب بهتون میده
- ببین من گول شیکی این اطاق و این تلویزیون رو نمی خورم من اصلا اینا رو نمی خواستم ناهار و شام هم که بهم ندادند اون حساب کتابت رو بیار ببینم پول چیو دادم
- ببین حاج آقا من پزشک هستم شما باید این حرفا رو با حسابداری بزنی و اگه شکایت داری بری پیش رییس بیمارستان. از من باید در مورد بیماریت سوال بپرسی.
- اولا که من اصلا شما رو به عنوان پزشک قبول ندارم و بعدم من مگه از تو کلیه خواستم من اصلا کاری به کلیه ندارم که سوال بپرسم اصلا شما که دکترید به چه حقی تو دفترچه ام دارو نوشتید شما کلاهبردارا می خواید هی برگه الکی بکنید پول بگیرید.
- خوبه که دیدید از دفترچه تون برگی جدا نکردیم گذشته از اون این دارو برای شماست میدونی چقدر باید پول بدی برای این دارو؟
- باشه من حاضرم دو ملیون پول بدم آزاد بخرم به چه حقی برگه های دفترچه ام رو خراب کردید؟.
بحث کردن بی فایده بود. بقیه ی داروهاش رو آزاد نوشتیم براش و معرفی دیالیز و غیره رو دادیم به همسرش و با داد وبیداد مرخص شد.اولین مریضی بود که دیدم از شنیدن اینکه باید دیالیز بشه اصلا شوکه نشد و حتی بهش فکرم نکرد ولی بعد که بهش فکر کردم و برای "ه" تعریف کردم وماجرا رو گذاشتیم کنار اون Idea of reference به این نتیجه رسیدم که لابد پارانوئید بوده. وهمش فکر می کرده که ما میخوایم سرش کلاه بذاریم از یه طرف نمی تونم بهش فکر نکنم و دلم براش دلم نسوزه از یه طرف هم اگه بخوایم اینجوری حساب کنیم پس هر آدم خسیس و خبیثی یه بیماره و باید باهاش مدارا کرد. واقعا نمی تونم بین مشکلات اخلاقی و بیماری های روانی یه مرز بکشم. حتی نمی دونم در برخورد با یه همچین موردی چکار می کردم بهتر بود؟ اما یه چیزی رو یاد گرفتم برای هر کاری باید از مریض اجازه گرفت و براش توضیح داد.حتی برای دارو نوشتن تو دفترچه بیمه
